درباره‌ی ما

پرده نخست:

از قاسم آباد تا قاسم آباد
از قاسم آباد تا قاسم آباد آمدیم. این در سیستان و بلوچستان و آن در گیلان. صنایع دستی را بهانه ای کردیم تا بگوییم همه با هم هستیم.
آنجا با سوزن دوزی و اینجا چادر شب بافی. آنجا خانه های خشتی با تیر درخت خرما، اینجا کندوج هایی با تنه درختان آزاد.
یکی خرما دیگری برنج. اینجا و آنجا هر دو سبد بافی. اینجا و آنجا هر دو چوپانی و آواز و نیایش برای زندگی.
از روستای کم باران و خشک قاسم آباد خارج می‌شویم. راندیم تا گیله بوم. اکولوژ یا اقامتگاه بوم گردی گیله بوم باید نمادی می شد از معماری گیلان، فرهنگ آن و نقشی از صنایع دستی گیله مرد و گیله زن. می آغازیم تا به “قاسم آبادی” دیگر برسیم.

پرده دوم:

بهانه سفر خودش جور می‌شود. بهمن‌ماه ۱۳۹۱ بود که من و مسعود به بهانه دستافرید سری زدیم به خرمشهر. خیلی هم دور نیست. صبح که از تهران راه بیفتی دم‌دمهای غروب می‌رسی. خاطرات کودکیمان که با جنگ عجین است را با گذر از جاده محصور از نخل و مین مرور می‌کنیم. می‌خواهیم برویم تا از توسعه «دستافرید» بگوییم. مهین و خسرو تازه کوچیده‌اند به خانه جدیدشان. نه این‌که تابلو ندارد کوچه‌ها، خسرو سر کوچه منتظرمان است.
از دستافرید می‌گوییم و می‌گوییم و نمی‌دانم چه می‌شود که از گیلان سر در می‌آوریم، که جایی بسازیم پر دوست تا مامنی باشیم بر دستافریده‌های پارسی. ذهن سبکبال به دنبال ردپای فرهنگ‌های از دست‌نرفته و خانه‌های قدیمی برجا مانده می‌چرخد و می‌چرخد. از شفت و فومن، نئور و سوباتان، لنگرود و غیره تا به قاسم‌آباد می‌رسیم. همه چیز روی نقشه راه‌های ایران خوب است. از تنوع غذایی گیلان می‌گوییم،‌ مردم بافرهنگ، پوشش زیبا و رقص مشهورشان.
باید برویم. باز سفر باید.
اردیبهشت و خرداد هفته‌ای یکبار راهی دیار سرسبز گیلان می‌شویم تا خانه‌ای بیابیم درخور رویاهامان.
قاسم‌آباد سفلی، نه خیلی دور از دریا، نه خیلی دور از جنگل، نه خیلی دور از کوه نه خیلی دور از رودخانه، توی یک کوچه که تهش بن‌بست نیست: خانه ما آنجاست.

لباس قاسم آبادی

لباس قاسم آبادی